تبليغاتX
داستانهایی که مرا نخواستند - پرواز

هیچکدام نمی دانستند که چگونه باهم آشنا شدند.

 

دستان هم را گرفتند و آرام در چشمان هم غرق شدند.

 

لحظاتی بعد فریاد کسی پرنده های ساحلی را پرواز داد.

 

شهربانو  29 / فروردین / 85

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط شهربانو |